|
ای زندگی سیرم ازت
|
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
.
.
.
من می رم ولی از من خاطرها باقیست....
![]()
با رفتن تو
ماندن من سودی نداشت
پس هرگز نخواهند فهمید
از همان لحظه که تو رفتی
من زندگی ام را به دار آویخته ام
نه!
تقصیر تو نیست
طالعم تنهاییست
دست و پا زدنم بیهودست
عاقبت تسلیم قضا خواهم شد
تنها خواهم ماند
تنها خواهم رفت
توسنی از چه عبث باز کنم؟
طالعم تنهاییست
در اتاقی بسته و با چشمانی خیره به در
تنها خواهم رفت تا سوی ابد
کاش میدانستی سخت است ولی
غلط از نادانی و بی دردیت نیست
طالعم تنهاییست...
دقایقی مرگ را تجربه کردم
شیرین بود و سبک!
اما اکنون بی چرا باید زیست!
وقت برای مردن بسیار است!
سلام.
امروز پنجشنبه هست و ما دیر تر از هر هفته به قبرستون رفتیم.
امروز چرا هوا اینجوریه؟انگار که به دلم بد افتاده.نمی دونم چرا ولی حس خوبی نداشتم.
ما رسیدم.
مادر با چشمی پر از اشک پا به قطعه24 می گذارد.خواهرم زود تر از ما به آنجا امده بود و در کنار بردار خویش اشک می ریخت.در کنار خواهرم عمه و خاله ام همانند باران گریه می کردند.
مادر به احمد رسید.
در کنار عکس او نشست و عکس او را بوسید.پدرم امد.انچنن گریه می کرد که دل سنگ سیاه آب می شود از ناله های پدر.پدرم او را صدا می زد ولی او جواب نمی شنید و باز گریه می کرد.
برادرم احسان در گوشه ای نشسته بود و به عکس او نگاه می کرد و گریه می کرد.
من رفتم جلو.
سلام داداش احمد.
یه فاتحه خوندم و برگشتم.
به عکس او نگاه کردم.او به گونه ای خاص به من نگاه می کرد.
همه در حال گریه کردن بودن.فقط من دل سنگ بودم که نمی توانستم گریه کنم.دریق از یک قطره
آه.... چقدر سخته آدمعزیز ترین کسشو ااز دست بده ولی نتونه براش زره ای گریه کنه...
همه منو نگاه می کردند.من به اونا
ناگهان یکی از آنها سری به معنای برات متاسفم تکان داد.
منم از خود بی خود شدم و بلند شدم و با لهنی بد به اون توهین کردم.
همه بلند شدند و منو دور کردند و منو سر زنش می کردن.
ولی من لال شده بودم و حرف نمی تونستم بزنم.
بعد که همه رفتن رفتم پیش داداش احمد و با اون حرف زدم.
گفتم:
داداش یدی همه منو مقصر می دونستن ولی من نبودم.
بهش حقیقت رو گفتم:گفتم من یه آدم خیلی بی احساس هست و هیچگونه احساسی ندارم
ناگهان چشممم به عکسش افتاد که به من ذل زده بود و داشت منو نگاه می کرد.
منم می دونستم که اون منو مقصر نمی دنه خوشحال بوم
سرم رو گذاشتم رو سنگ قبرش صدای تپش قلبش رو می شنیدم.
خدا حافظ دیگه رفتم پایان ثانیه منم
هر جایی ساعت ببینم عقربهاش رو
می شکنم
شنيدم که چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ، تنها نشيند به موجي
رود گوشه اي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در ميان غزل ها بميرد
گروهي بر آنند کاين مرغ شيدا
کجا عاشقي کرد ، آنجا بميرد !!
شب مرگ ، از بيم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود ، تا بميرد
من اين نکته گيرم که باور نکردم
نديدم که قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آ غوش دريا بر آمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو ، درياي من بودي آغوش واکن
که ميخواهد اين قوي زيبا بميرد
دکتر مهدی حميدی شيرازی
پاسخ قو
چو قو گر در امواج دريا بميري
چو آهو در آغوش صحرا بميري
ندارد تفاوت به چشم زمانه
چه اينجا بميري چه آنجا بميري
پس از مرگ بهر تو سودش چه باشد
گرفتم که چون قو فريبا بميري
تو را هست با قو هزاران تفاوت
مبادا شوي خام و بيجا بميري
تو خواهي که با آن همه خوش ادايي
در آغوش دلدار زيبا بميري
ولي يار زيبا دهد پاسخ تو
مبادا که در خانه ما بميري
چو يک عمر ما را تو دشنام دادي
چرا وقت مردن در اينجا بميري
نجوشي چو در زندگي با محبان
بدين جرم بايد که تنها بميري
در آغوش دلدار جايت نباشد
همان به که چون قو به دريا بميري
ابراهيم صهبا
ميخواهم بميرم
ميخواهم يک ميليارد بار بميرم
و در جهاني برخيزم،
که همسايگان يکديگر را بشناسند.
و مردم،
همه رنگها را دوست بدارند.
ميخواهم در جهاني بر خيزم
که عشق به قيمت لبخند باشد.
مردان نميرند،
زنان نگريند،
و همه کودکان،پدران خود را بشناسند.
عدالت باغي باشد،
که مردم در آن سيبهاي يکسان بخورند،
و يکسان بميرند.
ميخواهم در جهاني بر خيزم،
که هيچ انساني، بيش از يک بار نميرد
ژاک پره ور
ترجمه نادر احمدی

دیشب
دلم
دلم؟
دلم؟!
برای خودم سوخت
حس نمی کنم درد را
جان که می دهی ، دکتر برای اینکه بداند لحظه های آخر است یا نه سوزن می زند به کف پایت
و تو حس نمی کنی
من حس نمی کنم
حس نمی کنم
حس نمی کنم
فکر اما
مثل خوره افتاده به جان من
مثل خوره افتاده به جان من
مثل خوره افتاده به جان من
دلم می خواهد حس کنم
دلم می خواست حس کنم
داشتم حس می کردم
تو را حس کردم
حس
دیگر حس نمی کنم
هیچ چیز را
همین را می خواستی دیگر
که فقط فکر کنم
که فکر کنم
حالا
فکر می کنم
فکر می کنم
همین را می خواستی دیگر
فکر
حالا
فکر می کنم
حس نمی کنم
زندگی نمی کنم
مثل ماشین
مثل کامپیوتر
مثل روبات
مثل روبات آدم نما
کاش
کاش
کاش
اِرور
کاش
کاش
دلت تنگ شده؟ راستی؟
نه
من
دلم
تنگ شده بود
وقتی حس می کردم
بهانه
کلمه است
دلم می خواست
دلم هنوز می خواهد
دلم می خواهد
دستانت را تو دستهایم بگیرم و انگشتهایت را بو کنم
بوی خستگی انگشتهایت را می شناسم
باور کن
می شناسم
می شناسم
می توانم
ببینمت
و باور کن
هستی
اما
کاش مرده بودم
کاش مرده باشم
کاش نباشم
چرا زمستان که رفت
بهار من را با خودش برد؟
چرا درخت من شکوفه نمی دهد؟
چرا هر چه آب می دهمش هر چه آفتاب می دهمش هر چه خاکش را عوض می کنم درخت من شکوفه نمی دهد؟
دیشب توی دفتر خاطراتم که حالا دفتر فکر هام شده نوشتم
می دوم
می دوم اما نمی رسم
به آنچه مطلوبم است
و می بینم می بینم می بینم که دیگران
اِرور
اِرور
بی هیچ دویدنی آنچه مطلوب من است را در مشتهای خود دارند
و من
نفسم می گیرد نفسم می گیرد
کور خوانده اند یأسهای حرامزاده اما!
هیچ بنی بشری نمی تواند مرا محکوم کند به نا امیدی
حتی اگر بمیرم چه باک
از کودکی گذشته ام
دیگر پا نمی کوبم برای آنچه می خواهم
از شهوت و حرص جوانی
از رخوت پیری هم گذشته ام
افسردگی چیزی است که درکش نمی کنم
من از مرگ هم گذشته ام
من جاودان شده ام
فكر
فكر
فكر مي كنم
پس
پس
پس
اِرور
هست
ام.
هستم.
اِرور اِرور اِرور

دلم به دنبال خاک سردیست که هیچ وقت تنهایم نگذارد

گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم
نه لبخندمی زنیم نه شکایت می کنیم
فقط احمقانه سکوت می کنیم

به نظاره نشته بودم
که چگونه می گریند بر مردگان
اجساد بی جانی که اهدایی زمان است
که خانه ای تاریک در انتظارشان بود
که افتاب برایشان نخواهد تابید
وپلکانی از فرار برویشان باز نیست
وهمچنان جنازه هایی هل هله کنان
در کفن هایی بی روح
به بالا وپایین می انداختند
تا خورشید تنشان را نوازش کند
و کودکی شیری نظاره گر است
ومرد افلیج زمزمه کنان زیر لب وردی
میخواند
ودر ریشه شلوغی قبرستان صدایی طنین انداز شد
صدایی نوحه خوان دیوانتر از مرد خمیده بر دو دست
که دو پاره دست بی جان لرزه کنان نوازشش میکرد
وتعدادی کرکس نما چشم دوخته به تن بی جان حادثه
ومن که خیره به کودک برهنه تر از حقیقت
در مانده ام
ودر اخر برویی لاشه ویرانه خاک خامی پاشیدن
وزندگیش را بر تابوت سیمانی تشیع کردنند
همه جا تاریک شد
ومن هنوز مبهوت از ساعتی که در قبرستان گذراندم

چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم.





آیا مرگ پایان گناهست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی وقتا دلم ازت گرفت، بعضی وقتا دلم شکست و چشام خیس شد، دوست داشتم تو اون لحظات پیشم بودی و بهم دل داری می دادی. خیلی وقتا، فریادی خاموش تر از هر صدایی تو وجودم بود، اما انگار صداش اون قدر رسا نبود که بتونی بشنوی، شایدم من از تو دور بودم...
الان که دارم این نامه رو برات می نویسم، فکر می کنم فاصله مون کمتر شده، چون که می تونم حضور تو رو حس کنم... شاید دلیلش این سکوت دوست داشتنی شب، زمانی که خیلی از بنده هات، خوب و بد، توی خواب هستن و تو سرت خلوت شده. نمی دونم از کجا شروع کنم، دلم خیلی دوست داره حرف بزنه، اما عقلم با فیلتر کردن خیلی از حرفا و دادن رنگ و بوی منطق بهشون، ارزش اونا رو کم می کنه... دوست ندارم وقتی با تو حرف می زنم، چیزی از صداقت حرفام کم بشه و رنگ و بوی این دنیا رو بگیره.
راستش، الان چند وقتی هست که تنها شدم، یعنی فکر می کنم خیلی از بقیه دور شدم و با اونا فرق دارم. نه این که از اونا بهتر یا بدتر باشم یا چیز خاصی نسبت به اونا داشته باشم، اما انگار حرفا و کارام براشون بیگانه شده. به نظرم اونا هم همین فکر رو راجب من دارن، چون دیگه مدتی که توی جمع اونا جایی ندارم، انگار بین اونا غریبم. اما شنیدم که همه پیش تو جا دارن و می تونن بیان اونجا. خوبه که حداقل وقتی با تو حرف می زنم، نیاز نیست نقش بازی کنم و دروغ بگم. می دونم از هر چی که تو دلم هست خبر داری، پس حرفامو می فهمی، منم این طوری می تونم خیلی راحت تر باهات حرف بزنم. می دونی چیه؟ تو خودت گفتی که با هم دیگه رو راست باشیم و صادق، منم خواستم همین کار رو بکنم، اما انگار برای بقیه باورپذیر نبود و منو رها کردن.
شاید راه اشتباه رفتم... شاید خیلی تند رفتم... می شه دوباره شروع کرد؟ فقط این دفعه راه و چاه رو بهم نشون بده. می دونم اون قدر بزرگ هستی که یک بار دیگه بهم فرصت بدی تا امتحان کنم، اما... یعنی دل بنده هاتم اون قدر بزرگ هست که همه چیز رو فراموش کنه و از اول شروع کنه؟ یعنی می شه دوباره برگردیم به خونه اول؟ فقط اگه این دفعه هم می خوای وسط راه از اون امتحانای سختت بگیری، همین الان بگو... چون که دیگه این دل کوچیک من طاقت این چیزا رو نداره... شایدم باید از همین جایی که هستم ادامه بدم... تجربیات گذشته رو با خودم همراه کنم و از همین جا دوباره شروع کنم. اما چه جوری؟ چکار باید بکنم؟
دوست دارم اول همه کینه و کدورت ها رو از بین ببرم... البته همش که ممکن نیست... ولی می شه اکثرشو درست کرد. می دونم بعضی ها ظرفیت شو دارن، پس در اولین فرصت باهاشون حرف می زنم... تا دیگه چیزی تو دلم نمونه. من هر کس که بهم بدی کرد رو همین الان می بخشم... اما نمی دونم بقیه هم منو می بخشن...؟ من به خیلی ها بدی کردم... کاش اون قدر بزرگ باشن که اونام منو ببخشن.
خدایا، نامه رو برای تو نوشتم، اما همش از خودم گفتم... ببخشید دیگه... شاید چون یک انسان هستم و انسانم یک موجود خودخواه. از همین الان فصل جدید زندگی رو شروع می کنم... اگه این دفعه هم شکست خوردم... نمی دونم، نمی خوام بهش فکر کنم... فقط بهم کمک کن.